اول ذیحجه بود. از مدت ها پیش نذری داشتم. ختم کامل قرآن. البته ترجمه اون. وضو گرفتم. نشستم رو به قبله. در جهت مغناطیس زمین. مغناطیس ربانی. مغناطیسی برای کنار هم نگه داشتن ارکان این جهان فانی. شروع کردم:
۱-
به نام خداوند بخشایش گر مهربان
ستایش خدایی را که پروردگار جهانیان...
و مالک روز جزاست
ادامه مطلب

نوشته شده توسط داووود در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 | موضوع:
اولین حرفی که بدون اراده و فکر از دهانش درآمد این بود: سلام
من هم بعد از کلی فکر کردن گفتم:علیک

نوشته شده توسط داووود در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 | موضوع: